من بعد از تو متولد شدم...

من زن ام


همان حوايي که تو را از بهشت برين

آواره ي اين کوير اضطراب کرد...

من همان کينه ي کهنه ي هزاران ساله ام...

...

گرچه هنوز هم خام فريب هاي زنانه ام مي شوي

وقتي يک جوري به شال قرمزم زل مي زني ...

مي داني قرمز رنگ قشنگيست؟؟

وقتي به خودت اجازه دادي

و

پاکي ام را فداي هوس هايت کردي

باز هم سکوت مي کنم

نمي دانم چه مرگم مي شود که فرياد نمي زنم

تو خيلي وقتها خيلي چيزها را نمي بيني...

شرم چشمانم....

و سرخي گونه هايم را وقتي کلمات

پاستوريزه نشده ات را روانه ي من مي کني مي بيني؟

تو از چشمانم فقط مقدار زيبايي اش را مي بيني ...

غمش را ...

حرفش را...

ناديده مي گيري

تو هميشه پاک تر از من بودي

و من مي شوم بلاي آخر الزمان...

من عصيان مي کنم

فقط ياد گرفتي مرا سرزنش کني که چرا فاطمه (س) نيستم ؟

به من بگو تو چقدر علي (ع) شدي؟؟!!

من در عصيان فروغ غرق مي شوم

و تو بي شرمانه مي گذري

من دلم را باتو لاي همان گل هاي سرخي

که نمي دانم براي چند نفر بردي جا مي گذارم ...

من دلم را توي چشمانت جا مي گذارم

وتو راحت مي روي ...

روحم زن مي شود و تو مرا جا مي گذاري...

من مي آفرينم ...

من با درد مي آفرينم و با يک لبخند کودکم عاشق مي شوم ...

من زن مي شوم...

من مادر مي شوم ...

من زيبا مي شوم ...

من احساس مي کنم ...

شعر مي گويم ...

اشک مي ريزم...

من فال هاي حافظ را اگر اسم تو نباشد باور نمي کنم...

من اگر عاشق شوم ، نمي توانم ...

تو اگر عاشق نشوي هم مي تواني...

من اگر بي وفا شوم خائنم و تو ...مردي فقط ...

مرد ...

اين کلمه ي سه حرفي

عجيب برايم سخت مي شود گاهي اوقات...

اگر نخواهمت ...باز هم سايه ات را براي مصلحت مي خواهم ...

مصلحتي که مردان قانون نويس تعيين مي کرده اند...

من، دختر حوا...

ياد گرفته ام عرياني دلم را لااقل،

بگذارم براي کسي که با دستانش مي بخشد ،

و با چشمانش مي گويد...

من دختر همان حوايم...

هنوز هم سيب مي چينم...

و تو هنوز آدم نشدي...