جیگره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
در دنياي مجازي
ادمهايي ديدم واقعي تر از هر واقعي!
و در دنياي واقعي اما
فصل دو نفره ها تموم شد…
حالا نوبت ماست…
نوبت ماست که دستامونو بذاریم تو جیبمون و رو جدول خیابونا راه بریم!

کسی که احساسات تو رو بازی می گیره و تنهات میذاره
چند قدم اونور تر زیر پایِ کسی دیگه داره له می شه ، شک نکن
ایـــــــــــــن قانـــــــــــــــــــــــــــ
|
| |
|
روزی شاگرد راهب پیری، از او خواست که درسی به یاد ماندنی به او بیاموزد.
راهب از شاگردش خواست کیسۀ نمکی نزدش بیاورد، سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست آب را بنوشد. شاگرد فقط توانست یك جرعۀ کوچک از آب داخل لیوان را بیاشامد، آن هم به زحمت!
استاد پرسید: "مزهاش چطور بود؟"
شاگرد پاسخ داد: "آنقدر شور و بدمزه است كه اصلاً نمیتوان آن را نوشید!"
پیر از شاگردش خواست یك مشت نمک بردارد و به همراه او برود. آنها رفتند تا به کنار دریاچه رسیدند. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد، سپس یك لیوان از آب دریاچه برداشت و به دست شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد به راحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید .
استاد این بار هم مزۀ آب داخل لیوان را از شاگردش جویا شد. او پاسخ داد: "کاملاً معمولی و گوارا بود".
پیر گفت :"مشكلات و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبهرو میشود همچون مشتی نمک است. اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر باشد، میتواند بار آن مصائب را راحتتر حمل کند، بنابراین تمرین کن بهجای آن كه مانند یك لیوان آب باشی و زندگیات درگیر و دار مشكلات، دریایی باشی كه مشكلات در وجودش محو و ناپیدا میشوند."
پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآييي!! صدايي از دوردست آمد:آآآييي!! پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟ پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به وجود ميآيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را تو خواهد داد.
هرگز كسي را قضاوت نكنيد .. چون شما همه چيز را نميدانيد ...
پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستا...ن شد. او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟... مگر تو احساس مسئوليت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,
پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم ,,, شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه ,,, ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا ,,,
پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,
و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد ,,,
پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."