جیگره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

lمرتب به ما گفته اند : مثل بچهء آدم رفتار كن...و ما هنوز نمى دانيم بين هابيل و قابيل كدام يك را انتخاب كنيم

در دنياي مجازي

ادمهايي ديدم واقعي تر از هر واقعي!

و در دنياي واقعي اما

آدمهايي ديدم

كه از آدمهاي مجازي هم مجازي تر بودند!

فصل دو نفره ها تموم شد…
حالا نوبت ماست…
نوبت ماست که دستامونو بذاریم تو جیبمون و رو جدول خیابونا راه بریم!


کسی که احساسات تو رو بازی می گیره و تنهات میذاره

چند قدم اونور تر زیر پایِ کسی دیگه داره له می شه ، شک نکن

ایـــــــــــــن قانــــــــــــــــــــــــــــــونِ طبیعـــتــــــــــــــــــــــــــه ......!


بهشت و جهنم


روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

تحمل مشکلات زندگی

خانه ای رویایی با ساحلی زیبا در غرب ونکوور 

روزی شاگرد راهب پیری، از او خواست که درسی به ‌یاد ماندنی به او بیاموزد.
راهب از شاگردش خواست کیسۀ نمکی نزدش بیاورد، سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست آب را بنوشد. شاگرد فقط توانست یك جرعۀ کوچک از آب
داخل لیوان را بیاشامد، آن هم به زحمت!

استاد پرسید: "مزه‌اش چطور بود؟"

شاگرد پاسخ داد: "آن‌قدر شور و بدمزه است كه اصلاً نمی‌توان آن را نوشید!"

پیر از شاگردش خواست یك مشت نمک بردارد و به همراه او برود. آنها رفتند تا به کنار دریاچه‌ رسیدند. استاد از او خواست تا نمک‌ها را داخل دریاچه بریزد، سپس یك لیوان از آب دریاچه برداشت و به دست شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد به ‌راحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید .

استاد این ‌بار هم مزۀ آب داخل لیوان را از شاگردش جویا شد. او پاسخ داد: "کاملاً معمولی و گوارا بود".

پیر گفت :"مشكلات و سختی‌هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبه‌رو می‌شود همچون مشتی نمک است. اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگ‌تر و وسیع‌تر باشد، می‌تواند بار آن مصائب را راحت‌تر حمل کند، بنابراین تمرین کن به‌جای آن كه مانند یك لیوان آب باشی و زندگی‌ات درگیر و دار مشكلات، دریایی باشی كه مشكلات در وجودش محو و ناپیدا می‌شوند."

انعکاس زندگی

پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآييي!! صدايي از دوردست آمد:آآآييي!! پسرم با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟ پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به وجود ميآيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را تو خواهد داد.

هرگز قضاوت نکنیم

هرگز كسي را قضاوت نكنيد .. چون شما همه چيز را نميدانيد ...

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستا...ن شد. او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟... مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,

پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم ,,, شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه ,,, ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا ,,,

پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,

و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد ,,,

پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."

همیشه آرام باشید

رفتار نرم حتی بر مردمان ناآرام تاثیر می گذارد.


اگر نگذارید خشونت دیگران بر آرامش رفتارتان تأثیر نهد،
نرمش کردارتان آنها را دگرگون خواهد کرد.