خیلی قشنگه نه؟
دختران بی تقصیرند!!!
این روزها ادم نمی بینند..
تا برایش حوا شوند..
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود
همان دل هاي بزرگي که جاي من در آن است
آن قدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم
دلتنگي هايت را از خودت بپرس و نگران هيچ چيز نباش
هنوز من هستم
هنوز خدايت همان خداست
هنوز روحت از جنس من است
اما من نمي خواهم تو همان باشي
تو بايد در هر زمان بهترين باشي
نگران شکستن دلت نباش
مي داني؟ شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند
و جنسش عوض نمي شود
و مي داني که من شکست ناپذير هستم
و تو مرا داري ...براي هميشه
چون هر وقت گريه مي کني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد
چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي
چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم
صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام
درست است مرا فراموش کردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم
دلم نمي خواهد غمت را ببينم
مي خواهم شاد باشي
اين را من مي خواهم
تو هم مي تواني اين را بخواهي. خشنودي مرا
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا ، ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم
و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد
شب ها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي ؟
اما، نه من هم دل به دلت بيدارم
فقط کافيست خوب گوش بسپاري
و بشنوي ندايي که تو را فرا مي خواند به زيستن
پروردگارت
با عشق
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. .jpg)
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"
استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم.
گهگاهی دلم می گیرد بیشتر وقت غروب...
آن زمانی که خدا نیز پر از تنهایی است...
و اذان در پیش است...
من وضو خواهم خواست...
که تو تنها نشوی...و دلت پر ز خوشیهای دمادم باشد...
و خدا پنجره باز اتاقت باشد..
ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.
ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید.
ای کاش پیامدهای بیکرانی را که زاییدهَ دعا کردن است را از خاطر نمی بردید.
ای کاش از نعماتی که دریافت می دارید استفاده کنید و عشقی که نصیب تان می شود را به دیگران منتقل کنید.
ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که فرزند خدا هستید را داشته باشید.
بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود، به روح تان اجازه دهید آواز بخواند، پایکوبی کند ستایش کند و عشق بورزد.