پیش از آنــکه انسان پـا بـر زمیـن بگـذارد.


خدا تــکه ای خورشیـد و پـاره ای ابر ب...ه او داد و فرمود:
آی، ای انسان زندگی کن و بدان که
در آزمون زنــدگی ایـن ابـر و این خورشیــد فــراوان به کــارت مـی آیـد.

انســان نفهمـــید که خــدا چــه مــی گویـد،
پس از خـــدا خـواسـت کـه گــره ندانستنـش را قــدری بـاز کـند.

خــداونـد گفـت: ایـن ابـر و این خورشیــد ابــزار کفــر و ایمــان تـوسـت.
زمیـن مـن آکنــده از حــق و بـاطل اسـت.
امـا اگــر حق را دیــدی،
خورشیــدت را بــه در کش، تا آشکــارش کنــی؛
آنگــاه مـومـن خواهـی بود.
امـا اگــر حق را بپــوشانی
نامــت در زمــره ی کــافــران خـواهـد آمـد.

انســان گفــت: مـن جــز بــرای روشنـــگری بـه زمیــن نمــی روم و
مــی دانــم این ابــر هیـــچ گـاه به کــارم نخــواهد آمــد.

انســـان به دنیــا آمـد،
امـا هـــر گـاه حــق را پیش روی خــود دیــد،
چنــان هــراسیـد کـه خورشیـــد از دستــش افتــاد.

حــق تـــلخ بـود، دشــوار بــود و نــاگــوار.
حــق سخــت و سنگیــن بــود.
انســان حــق را تــاب نیـاورد.
پس هــر بـار که با حقـی رویــارو شد،
آن را پـوشـانــد، تـا زیستنــش را آســان کند.

فرشته ها گریستند و می گفتند:
حق را نپوشــان، حق را نپوشــان ایــن کفـر اســت.
امــا انسان هزاران سال بـود کــه صـدای هیچ فرشتـه ای را نمی شنیـــد.
انسان کفران کرد و کـفر ورزیــد و جهــــان را ابــرهـــای کفــر پــوشــانـد.

انســان بــه نــزد خــــدا بــاز خـواهــد گشــت.
امــا روز واپسیـــن او «یـــوم الحســـره» نــام دارد.
و خـــدا خـــواهد گفــت:
قســم بــه زمـــان کـه زیــان کــردی
«حـق» نــام دیگـــر مـن بــود