راز های ناب خوشبختی

ه روایت باربارا دی آنجلیس؛ مشاور موفقیت

 

می‌خواهم یکی از خاطرات ناب زندگی‌ام را بـرایتان تعریف کنم. چند سال پیش یکی از بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین تحولات فکری من شکل گرفت، درست زمانی که در زندگی به موفقیت‌های زیادی رسیده بودم و بیشتر رؤیاهایم در زندگی جامۀ عمل پوشیده بود، خصوصاً توانسته بودم ازدواج موفقی را که همیشه در آرزویش بودم داشته باشم. مطمئن بودم دیگر خوشبخت‌ترین آدم دنیا خواهم بود، اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد، اتفاق که نه، ناگهان به کشف و شهود و دریافت درونی دردآور و غیر قابـل انتظـاری رسیدم! من خوشـحال نبودم و از درون احسـاس خوشبختی نمی‌کـردم!

همیشه فکر می‌کردم اگر مثلاً فلان چیز را داشته باشم، یا بهمان کار را انجام دهم خوشحال و خوشبخت خواهم بود، مثل خیلی از افراد دیگر، که فکر می کنند: اگر فقط یک میلیون دلار پول داشتم خوشبخت بودم، یا اگر همسر مناسبی پیدا می‌کردم خوشبخت می‌شدم، اگر شغل و حرفه یا کاری مطابق میل خودم به راه می‌انداختم دیگر هیچ غمی نداشتم یا ...

مرتباً از خود سؤال می‌کردم چرا احساس خوشبختی نمی‌کنی؟ چه چیز دیگری باید به دست بیاوری که احساس خوشحالی و خوشبختی در تو ایجاد شود؟ اما به هیچ جوابی نمی‌رسیدم. من به همه آرزوهایم رسیده بودم اما خوشبخت نبودم! خیلی عجیب بود! همۀ تلاشم را کردم تا بفهمم موضوع از چه قرار است. مدت زیادی گذشت و بالاخره بعد از آنکه همه عوامل بیرونی را بررسی کردم، به خودم یعنی به عمق وجود و به خود حقیقی‌ام نگاهی انداختم و به کشف جدیدی رسیدم. کشفی ساده که مـرا متحول و زندگی‌ام را از آن پس دگرگون کرد.

 

من کشف کردم، لحظه‌هایی که به راستی، آری به راستی، در زندگی احساس خوشحالی و خوشبختی کرده بودم هیچ ربطی به موفقیت در کاری یا دست یافتن به چیزی نداشتند! این لحظه‌ها حاوی چیز دیگری بودند. من آن لحظات را لحظه‌های ناب زندگی‌ام می‌دانم؛ لحظـه‌هایی که از زندگی سرشار می‌شدم یا زندگی سرشار از من می‌شد. به یاد آوردم که این لحظه‌های ناب، لحظه‌هایی از ارتباط عمیق و صمیمی با خودم، با دیگران و با طبیعت بودند، لحظاتی که در تحسین آفرینش و خلقت، و قدردانی از موهبت حیات و زندگی‌ام سپری شده بودند، لحظه هایی که از خداوند سپاسگزاری کرده بودم، خدایی که به من اجازه داده بخشی از این جریان عظیم و شگفت انگیز خلقت، آفرینش و هستی باشم.

تمامی این لحظه‌های ناب، لحظه‌هایی بودند که اعماق وجود، قلب و روحم را غنی و سرشار کرده بودند، بی‌آنکه به هیچ یک، آری به هیچ یک از چیزهایی که سخت برای به دست آوردن‌شان کوشیده بودم کوچک‌ترین نیازی داشته باشم. تحول بزرگ زندگی من از همین‌جا آغاز شد. همین دریافت باعث شد به درون خود نگاه کنم، به تمامی امکاناتی که در دسترسم بودند و هرگز به آنها توجه نکرده بودم ...

 

شگفت‌آور بود، لحظه‌های ناب، همیشه و همه جا انتظارم را می‌کشیدند. پس طریق زندگی‌ام را عوض کردم. با خودم پیمانی جدید بستم، آرامش و خلوت شخصی بیشتری برای خودم در نظر گرفتم. در خود تعمق کردم و سرانجام در پی شکار لحظه‌های ناب شتافتم اما دیدم و دریافتم لحظه‌های ناب، همه جا مرا در بر گرفته‌اند. زندگی‌ام به یکباره دگرگون شد، من به دریافتی جدید دست یافتم، به راز لحظه‌های ناب!

لحظه‌های ناب، معنایی ساده دارند، ساده اما عمیق و بسیار غنی. لحظه‌های ناب، یعنی دنبال کردن "عشق" و "خداوند" در همه‌جا و در تمام لحظه‌های زندگی. و این هدف و مقصد زندگی من شد. دیگر مجبور نیستم صبر کنم تا تعطیلاتم از راه برسد، لازم نیست منتظر بمانم تا ازدواج کنم یا پولدار شوم، مقصد من همین جاست. لحظه‌های ناب و حقیقی، با خـود واقعی‌ام و همۀ معجزه‌های اطراف، با هر طلوع دوباره، به من لبـخند می‌زنند.

فرشته زمینی

فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است خدا درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!

 این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد نه بالش را و نه قولش را! فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند فرشته هرگز به بهشت برنگشت

 

عرفان نظر آهاری

گردش روزگار!

سکوت

تصاویر متحرک

بایـــد فرامــــوشت کــنم ... چندیــست تـــمرین می کنم ...

مـــن می تــوانم مـــی شود ... آرام تـــلــقــین می کــنم ...

حالـــم نه اصلا خوب نیست ... تا بـــعــد بهتر میــشود ...

فـــکـــری برای ایــن دل ... آرام غـــمــــگــین مـیکنم ...

کم کم ز یادم می روی ... این روزگار و رسـم اوسـت ...

این جمله را با تلخـــی اش ... صــد بار تـضمین میکنم ...

سکوت

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را برایم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظه هایم زیاد باشد ...

سکوت!

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

ماه و نابینا

 گفتگوی ماه و نابینا: نابینا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم.